یادم باشد حرفی نزم كه به كسی بر بخورد نگاهی نكنم كه دل كسی
بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را كه تنها دل من; دل نیست.


بوی غفلت می دهد آواز من
کاش بهتر کوک می شد ساز من
بال من در حسرت یک آسمان
آسمان در حسرت پرواز من
آسمان چشمت از شاهین پر است
وای بر قلب کبوتر باز من
ای سفر کرده من !
بی تو خوش نیست دلم!
بی تو ای محرم راز !
چه کنم با گل سرخ ؟ چه کنم با گل ناز؟
تک و تنها چه بگویم به بهار؟
گر سراغ از تو گرفت، چه بگویم به نسیم؟
گر بهاران پرسید: لاله زار تو کجاست؟
من پر از عطر خوش همنفسی !
تو چرا تنهایی؟ غمگسار تو کجاست؟
من و این سینه تنگ !
من و پاییز غم آلوده درد!
همدمم سایه تنهایی خویش!
بی بهار رخ یار ، تک و تنها چه بگویم؟
چه بگویم به بهار !!؟
هرگز این قصه ندانست کسی؛
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می فرسود:
او به دل عشق دگر می ورزد؟؟؟
گریه سر دادم در دامان او
های های که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دستی کشید
در کنارم نشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده.........


چه کنم با دل خویش؟؟!!
آه آه از
دل من
که ازو
نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر
دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟
چه دل
مسکینی
که غمین
می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم
گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
چه کنم با دل خویش؟
در دلم
هست هوس
که رسد
در همه احوال به درد همه کس
چه امیری
متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟
طفل
عریانی دید
چشم
گریانی و احوال پریشانی دید
شد چنان
سخت پریشان که مرا ساخت پریش
چه کنم با دل خویش؟
دیده
گردید فقیر
بهر نان
گرسنه آن گونه که از جان شد سیر
دل من
سوخت بر او یا جگر من شد ریش
چه کنم با دل خویش؟
زارم از
دست عدو
چه کنم
دل نگذارد که برم حمله بدو
بس که
محتاط به بار آمده و دوراندیش
چه کنم با دل خویش؟
گر
درافتم با مار
نیست
راضی دل من تا کشد از مار دمار
لیک راضی
است که از او بخورم صدها نیش
چه کنم با دل خویش؟
دارد این
دل اصرار
که من
امروز شوم بهر جهانی غمخوار
همه جا
در همه وقت و همه را در همه کیش
چه کنم با دل خویش؟
از برای
همه کس
دل
"بیرحم" در این دوره به کار آید و بس
نرود با
دل پر عاطفه کاری از پیش
چه کنم با دل خویش؟
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته مى بخشى ،
دوان در سایه روشن هاى یک مهتاب خلیایى
نسیم شرق مى آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه هاى نرگش[نرگس] و مریم
از آن هایى که در سعیدیه شیراز مى رویند
زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان مى آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سراى قصر سلطان ریاضى را.
درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوى استغراق خود بردار
به این مهمان که بى هنگام و ناخوانده است، دربگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به نرمى چین پیشانى افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشى
به کف جام شرابى از سبوى حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده مى زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت داناى مغرب را
انشتن آفرین بر تو ،
خلاء با سرعت نورى که دارى ، در نوردیدى
زمان در جاودان پى شد، مکان در لامکان طى شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوى هم که دین مى کفت،[مى گفت] جز این نیست
تو با هم آشتى دادى جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو!
نشان دادى که جرم و جسم چیزى جز انرژى نیست
اتم تا مى شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اها[اهل] عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روى چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم ، موجى از جهان روح مى دانم
اصالت نیست در مادّه.
انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد
انشتن اژدهاى جنگ ....!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه مى گویم؟
مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوى گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «واى فرزندم» نخواهد گفت؟
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملّیت یکى کن اى بزرگ استاد
زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انشتن نامى از ایران ویران هم شنیدستى؟
حکیما، محترم مى دار مهد ابن سینا را
به این وحشى تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طى کن
کنار هم ببین موسى و عیسى و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیداکن!!!

پشت آن پنجره دنیایی از سنگ است دل خوش مكن ...

در فردایی با شکوه برایت دعـــــــــا خواهم کرد
ای پــــــروانه بی پــــــروا
دعـــــــــــا خواهم کرد تا بـــالـــــــهایت
در وزش طوفــــــانهای شبانه در امان بمانند
دستهای خالـــــــی اما پر از امیــــــدم را بالا میبرم
و برایت میخوانم
و شمع چشمانم را برایت روشن نگه میدارم
از تاریــــکی نترس
صبح در راه است
صبحی آرام و صبــــــور!...
زن عشق می کارد و کینه درو می کند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازاتش با تو برابر....
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........
او به دنیا می آورد و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........
و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......
*دكتر شریعتی*

آنگاه
که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ
آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع
امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده
ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی
گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را
می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی
کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت
دعا کنی؟
چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هوای تو من
با تو آرامم پس از این به خدا
گریه نكن دل بی تاب از بی خبری
شكوه نكن تن رنجور از در به دری
ای وای..........
با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ی من؟
پر بكشد به هوای تو آه، كی برسد تن خسته ی من
چه سازد دل تنگ دیدار؟
چه گوید با عكس دیوار؟
نشیند به هوای تو دل
تا كه بازآیی گل گمشده ام
گریه نكن دل بی تاب از بی خبری
شكوه نكن تن رنجور از در به دری
ای وای..........
چه آرااااااااااااااام.......
در خود شكستم.........

خانم اجازه مبحث امروز ما خداست
توضیح میدهید كه جای خدا كجاست ؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار میكند كه كمی قبله سمت راست
.
من جمعه میروم لب دریا ، كنار آب
آنجا نماز جمعه ، زلال است ، بیریاست
كاج همیشه سبز ، كه بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچههاس
خانم شما حقیرترید از سوال من
این درس ، نان خشك سر سفره شماست
من ساكتم ، دبیر به من صفر میدهد
شاگرد تنبلی ، كه حواسش پی ِ خداست...
گاه ایستاده بر روی یک پا می مانم
دستانم را به نشانه بال باز می کنم
چشمانم را می بندم ، پرواز می کنم
آشیانه ام دل پر مهر توست
چند روزیه دوباره ابریه چشام ، نمیدونم از کی بخوام ، اونو بیاره پیشه من
چند روزه که زیره یه مشت خاکِ گُلم ، چی بگم حالا به دلم ، تنها شدم همیشه من
دلم براش تنگِ خدا ، آهای خدای آسمون ، چرا یکیو میبری ، میخوای جدا شه دستامون
خدا جواب بده به من ، دلم گرفته از همه ، منو ببر کنارِ اون ، حَلقَش هنوز تو دستمه
اِی دلِ من ، تو که خبر داری خدا ، ماله همه دستایِ ما ، منو ببر کنارِ اون
بسه دیگه ، نمیخوام اینجا بمونم ، آخه چجوری میتونم ، دیگه بهم نگو بمون
داد میزدم نفس بکش ، ولی جوابمو نداد ، ازش بپرس اونم آخه دلش هنوز منو میخواد
اگه نفس نمیکشه ، منم میخوام تموم بشم ، خدا به تو سپردمش ، هرچی کشیده بسته شه

عشق یعنی مستی و دیوانگی ... عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر ... عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن ... عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن ... عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن ... عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار ... عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن ... عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب ... عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز نی ، آه شبان ... عشق یعنی معنی رنگین کمان
نمیخواهم برگردی...
این را به
همه گفته ام... حتی به تو... حتی به خودم...
اما نمیدام چرا هنوز برای آمدنت فال
میگیرم؟؟؟...

لعنت به خودم که از خود بی خودم !

چه سخت است تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی
در پاکی عشق من مردد شد و رفت / او تابع «هر چه پیش آید...» شد و رفت
گفتم مگر از نعش دلم - آخ دلم - / از روی جنازۀ دلم رد شد و رفت...

الو؟
منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
الو ....
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

من چقدر آرامم .. با نگاهی که از عطر گلی سرشارست
در نگاه من .. یاد سواریست که بر اسب سپید
به مهمانی دل من می آید
خواب می بینم در بیداری خویش
هیس .. فریاد مکن .. قیل مکن .. قال مکن
خواب آرام مرا بر هم نزن
پلک نزن
حرف نزن
بال پرواز خیالم با تو
پرواز کن کنار دل من
و با من تو بیا .. به دیار هپروت
در دیار هپروتم
همه چی امن و امان است هنوز
در دیار هپروتم .. عشق هست هنوز
با من تو بیا .. نغمه ی سازم شو
نه نه !! اصلا تو خودت پر پروازم شو

نمی دانم تا کدامین لحظه باید لباس شقایق داغدار به تن داشته باشم.
دیگر از این همه دلتنگی برای بی وفاییهایت خسته شده ام.
یادم می آید لحظه هایی که با دلی پر برایت حرف می زدم ،
این تو بودی که زخم هایم را التیام می بخشیدی.
ولی ، حالا که نیستی انگار این زخم ها همیشه باید سرباز بمانند.
تو رفتی و من ماندم با دنیایی که آمدی و ساختی
و رفتنت فقط خاکستر هایی از آن به جا گذاشت ،
نمی دانم تا کی باید در این خاکستر های یادگاری کنکاش کنم
برای ثانیه هایی که کنارم بودی و فراموش کردمشان.
امروز که برایت می نویسم می دانم هرگز باز نمی گردی ،
می دانم دیدنم را به قیامت موکول کردی ،
دیگر رفتنت برای همیشه در باورم گنجیده.
سخت بود ، اما بالاخره تسلیمش شدم.
می سپارمت به خدایی که همه بنده هایش را دوست دارد و از بی وفاییشان می گذرد.
روزها بی تو گذشت و نگرفتی خبری از من ، تو
شاید آن آخرین دیدار بود، تعیین سرنوشت من و تو
اگر میدانستم آن روز آخرین دیدار است
آخرین روزی است که دست هایت در دست من است
بی گمان روز را به شب سر نمیکردم
آن دقیقه ها ، ثانیه ها را بی تو دریغ نمیکردم.
وای این همه روز ها رفتند و من تنها
به امید وصال یار ،امید به یک دیدار
در این روزها، در این ماه ها، بی تاب شده ام
از غصه رفتنت قلبم شبیه زندان شده است
شب را به صبح ،صبح را به شب بیوده می گذرانم
ای کاش بار دیگر صدایت را بشنوم
بی خبر بودن دردی است ، بی درمان
دوای درد ندارم چه کنم بیمارم
تورا چگونه بیابم ،تویی که نبودنت آزارم میدهد
فراموش کردنت را چگونه باور کنم
ای که از تو هنوز یادگار دارم
هرچه کلانجار میروم نمیشود،هرچه بی خیال میشوم نمیشود
هرچه ازت متنفر میشوم نمیشود
ای که آخر خداحافظی نکردی سرنوشتمان چه میشود
باور کن که اگر می گفت خداحافظ قلبم از زندان آزاد می شد
ولی چه کنم که این خداحافظ قلبم را
اسیر زندان کرده است...

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده
.
امیدم خداوندا
.
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است
و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض
پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب
و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
به تو نرسیدم، اما خیلی چیزارو یاد
گرفتم...
یاد
گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ نگم.
یاد
گرفتم هیچکس ارزش شکوندن غرورم رو نداره.
...
یاد
گرفتم توی زندگی برای اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز به یه بهانه ای دلشو
بشکونم.
یاد
گرفتم گریه ی هیچکس رو باور نکنم.
یاد
گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم..............
یاد گرفتم که دیگه به هیچ کس اعتماد نکنم............
خدایا
به خاطر تمام چیزهایی که دادی.
ندادی.
دادی
پس گرفتی.
ندادی
بعدا دادی.
ندادی
بعدا می خوای بدی.
دادی
بعدا می خوای پس بگیری.
داده
بودی وپس گرفته بودی.
اگه
بدی پس می گیری. پس گرفتی دادی.
پس
گرفتی بعدا می خوای بدی.
اگه
می دادی پس می گرفتی.
نداده
بودی فکر می کردیم دادی وپس گرفتی...
خلاصه خدا جونم سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر!
خوابیدم..........
اما با چشمهای باز!!!!!!
خیالت راحت باشه
هر چقدر دوست داری
بی وفائی کن
.........میذارم پای کابوسهام!!!
عمریست نشسته ام پای لـــرز خربــزه هــــایی که
یادم نمیاد کــــی خوردمشون؟؟؟
حال و روز رقاصه های افسانه ها رو پیدا کردم؛
توی مجالس بزم ، با نوای موسیقی مطرب ، بی وقفه پا می کوبه و همه از نرمش رقصش به وجد میان و دل تو وحشی موهاش جا میزارن. ولی بعد هر شب ، به حکم عقل و منطق، مجبورن بگذرن. پس دلشون رو رها کرده و هر کدوم به طرفی روونه میشن...
دخترک هم بی اهمیت به تموم این قال و قیل ها و دل های جا مونده زیر پاش، پاهاشو روی زمین میلغزونه و می چرخه !!!!
تا اون روزی که به 2 تا چشم خیره و ساکت، تموم وجودش رو میبازه....
بعد هم به کل رقاصگی رو کنار میزاره و میشه عابر کوچه خیابونا و هم نشین دراویش و کولی های دوره گرد!
رقاصه های کولی، شاد و سرمست، با نوای نی و ساز، دوره شهر می گردن و گرما بخش محافل میشنو دختر تنها، با چشمای از فروغ افتاده، غرق در افکار دور و دراز، تماشاگر اونهاست!
هنوز مختصری از کرنش های دل انگیزش باقی مونده که معرف اون به مردم شهره. تموم کسایی که روزی ........
