کسی باور نخواهد کرد ،
اما من ، به چشم خویش می بینم
که کسی اینجا - پیش چشم خلق - بی فریاد ، می میرد !
نه بیمار است ،
نه بر دار است ،
نه در قلبش فرو تابیده شمشیری ،
نه تا پر ، در میان سینه اش تیری ،
کسی را نیست بر این مرگ تدبیری !
لبش خندان و دستش گرم ،
نگاهش شاد ،
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من ، به چشم خویش می بینم :
به آن تندی ، که آتش می دواند شعله در نیزار ،
به آن تلخی ، که می سوزد تن آئینه در زنگار ،
دارد از درون خویش می پوسد !
بسان قلعه ای فرسوده - کز طاق و رواقش خشت می بارد -
فرو می ریزد از هم ،
در سکوت مرگ ،
بی فریاد !
چنین مرگی که دارد یاد ؟
کسی آیا نشان از آن تواند داد ؟
نمی دانم
که این پیچیده با سرسام این آوار
چه می بیند درین جانهای تنگ و تار
چه می بیند درین دلهای نا هموار
چه می بیند درین شبهای وحشت بار
نمی دانم
- ببینیدش !
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمی بیند کسی اما ملالش را
چو شمع تند سوز اشک تا گردن ، زوالش را !
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را ،
صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را
کسی باور نخواهد کرد...
چهارشنبه 25 اسفند 1389-12:32 بعد از ظهر
ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود
در بند نگاه او گرفتار نبود
من عاشق او و او ز عشق من بی خبر است
ای کاش دل و
دلبر و
دلدار
نبود...
دوشنبه 23 اسفند 1389-12:22 بعد از ظهر

آن مرد آمد آن مرد در باران آمد...
بوی خاک از پنجره به درون خانه رهسپار شد ومن ترانه باز باران را به یاد اوردم
یادم پر بود از بارانهای پر التهاب.من ماندم و بارانهای خیالم تا بر رقص ابرهای
روزگارم تازیانه
وجود نعشه گری کند امروز باران بارید ومن در کنج پنجره به خیال خدا نگریستم تا
گریه ی خدا را ببینم ...
او هم دلتنگ شده.....
یکشنبه 22 اسفند 1389-01:16 بعد از ظهر
من امشب باز از اندوه میگویم
از آن دیر آشنایم مینالم
تمام تارو پودم
امشب از اندوه لبریز است
خداوندا
مدد کن
تا که از غم های دردآلود دل
لبریز بنمایم
دل چرکین این تاریک پیکر را
و آنگه
دستها را بر گلویش حلقه گردانم
و بفشارم که از حلقوم تنگش
قطره هایه غم فرو ریزد
و این پیکر سفید پاک راهم
تیره گرداند
بدین سان خلق میدانند
که در قلبم چه ها دارم
وگر گاهی لبانم را
زبهر آه بگشایم
نپندارند میخندم
نپندارند میخندم!!!

یکشنبه 22 اسفند 1389-12:16 بعد از ظهر
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مرد غـسـاله مرا، سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم، وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته، خسته از این دار برفــــت
یکشنبه 22 اسفند 1389-12:13 بعد از ظهر
به بهانه فرا رسیدن بهاری دیگر؛
اشک می ریزم و از درد فراق
در دلم آتش حسرت تیز است
بی تو میگون چه صفایی دارد
به خدا سخت ملال انگیز است !
با همه تازگی و لطف بهار
ماتم انگیز تر از پاییز است ...
شنبه 21 اسفند 1389-01:09 بعد از ظهر
در صبح آشنایی شیرین مان
ترا
گفتم که: "مرد عشق نئی باورت نبود"
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی
به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که
بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم
شنبه 21 اسفند 1389-11:48 قبل از ظهر
تقدیم به تمامی ماهی های اسیر نور و رنگ....

با شاخه های نرگس
شمع و چراغ وآینه
تنگ بلور و ماهی
نوروز را به خانه خاموش می برم
هر چند
رنگین کمان لبخند
در آستان خانه نباشد
هر چند در طلوع بهاران
در شهر یک ترانه نباشد
شمع و چراغ و آینه و گل
انگیزه های شادند
یا خود به قول حافظ
مجموعه مراد
اما در این حصار بلورین
یک ماهی هراسان زندانی است
هر چند آب پاکش
مانند اشک چشم
هر چند در بلورش
آوازهای آیینه
پروازهای نور
در جمع شمع و نرگس و آیینه و چراغ
این ماهی هراسان
در جستجوی روزنه ای
تنگ تنگ را
با آن نگاههای پریشان
پیوسته دور میزند و دور میزند
اما دریچه ای به رهایی پیدا نمیکند
من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ
بی تاب می شوم
وز شرم این ستم که بر این تشنه می رود
انگار پیش دیده او آب می شوم
چون باد با شتاب
از جای می پرم
زندانی حصار بلورین را تا آبدان خانه خاموش می برم
آرام تر ز برگ می بخشمش به آب
می بینم از نشاط رهایی
در آن فضای باز
پرواز می کند
آزاد تیز بال سبک روح
سرمست
بر زمین و زمان ناز میکند
تا در کشد تمامی آن شهد را به کام
با منتهای شوق دهان باز می کند
هر چند
دیوار آبدان خزه بسته
پاشویه ها خراب شکسته
وان راکد فسرده درین روزگار تلخ
دیگر به خاکشیر نشسته
این آبدان اگر نه بلورین
وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم
اما جهان او
وطن اوست
اینجاتمام آنچه در آن موج می زند
پیوند ذره های تن اوست
آه! ای سراب دور
ما را چه می فریبی
با آن بلور و نور؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 21 اسفند 1389-11:43 قبل از ظهر
خدا داند که من در تنهایی و غربته
لحظه های سیاه خود،
گل سرخ تک تک احساس ها را
پر پر می کنم
تا شاید
حس تمنای تو،
در آخرین احساسی که می میرد،
به باد رود!
چه بیهوده تلاشی
که تو پیوند جان شده ای
و تا آخرین ذره از وجودم،
ازین شعله های داغ،
خاکستر نشود،
گسستنی _از تو_ ،
در کار نیست!!!!!!!!
شنبه 21 اسفند 1389-11:36 قبل از ظهر
بت بزرگ، بر روی قله ی سنگ بزرگی ایستاده بود.مغرور و با شکوه.
پسرک، غمگین و دل شکسته، کنار او نشست. چمباتمه زد و شروع به گریستن کرد.
بت، خم شد، دستان پسر را گرفت و به گرمی فشرد و با مهر به او نگریست.
پسر هر روز به آنجا می رفت. کنار بت بزرگ می نشست و ساعتها با او صحبت و درد دل می کرد و بت، به آرامی
او را در آغوش می گرفت، می فشرد و دل شکسته اش را مرحم می گذاشت و پسر هر روز قوی و قوی تر می شد.
تا آن روز که دیگر غم در او راهی نداشت.
در آخرین روز دیدار بت و پسرک، او کنار بت ایستاد، پیشانی اش را بوسه زد ودستانش را به گرمی فشرد. لبخند زد
و سپس تبر بزرگی از توشه خود بیرون کشید و با فریاد بر سینه ی بت فرود آورد که: " هیچ بتی شایسته ی زنده
بودن و زندگی کردن را ندارد. بت ها ساخته شده اند تا شکسته شود. "
و آن پسر _در دیار خود_ یک رسول بود........ 
جمعه 20 اسفند 1389-11:29 قبل از ظهر
The great Idol had stood on the top
of the big stone,proudly and magnificently.
The laddie sadly and disconsolate
stood near the Idol. He swatted and began to cry.
The Idol came down and sat near him. She took his hands and pressed warmly; looked at his
eyes kindly and she became his friend, his sympathizer and his Billy.
He went to meet her every day, sat
near her and said about his pains, sadness and ...
The kind Idol ebralend hag him
slowly, pressed him to her chest and cured his broken heart.
Every day the sad boy became strong
more and more. Till he was no sad. In the last day of their visit, laddie stand
near the great Idol, kissed her brow and pressed her hands warmly, smiled and
then took out a chopper from his bag and bring down on her chest; shouted:
" No Idol is deserveto live. Idols are made to be broken someday. "
Near the big stone, some pieces of a
broken Idol had spread the ground ......
And that boy called Messenger, in
his town!

جمعه 20 اسفند 1389-11:05 قبل از ظهر

بگو چی دیدی تو چشماش عشق منو تو روندی
بگو کی گرفته جامو قلب منو سوزوندی
بگو کی به پات نشسته حالا عهدتو سر میاره
برای موندت باز بهونه در میاری
نری بگی بی حیا بود بی دین و بی خدا بود
دل به کی بسته بودم آخ که چه بی وفا بود
نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو
نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو
نگی به کسی رفتمو عشق تو رو فروختم
به جای چشمای تو دل به غریبه دوختم
نگی دلش اینجا نبود من که بودم عاشقش
این همه حرف و حدیث من نبودم لایقش
نری بگی بی حیا بود بی دین و بی خدا بود
دل به کی بسته بودم آخ که چه بی وفا بود
نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو
نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو
نری بگی بی حیا بود بی دین و بی خدا بود
دل به کی بسته بودم آخ که چه بی وفا بود
نری بگی کم گذاشتم برای چشمای تو
نگی یکی دیگه داشتم آوردمش جای تو
یکشنبه 15 اسفند 1389-01:12 بعد از ظهر
یکشنبه 8 اسفند 1389-02:28 بعد از ظهر
زندگیم نقطه سرخط ، بی وفایی ات شده عادت
تو نوشته بودی دیدار ، سه تا نقطه به قیامت
زندگی نقطه سرخط ، تلگرافی شده نامه ات
قلبمو مچاله کردی لای نقطه چین نامه ات
عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ، عوض جواب نامه ات
عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ، عوض جواب نامه ات
با سی و دو حرف دلگیر ، مختصر ، مفید و ساده
گفتی که سایه ی عشقت از سرم خیلی زیاده
زیر درد رو خط کشیدی ، ضربدر زدی رو اسمم
تا بدونم که به عشقت تا که جون دارم طلسمم
عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ، عوض جواب نامه ات
عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه
روی یک کاغذ بی خط ، حرف های خسته به نوبت
روی سرزمین نامه ات ، حرف ت کرده قیامت
ت مثل تو مثل تردید ، ت مثل آخره طاقت
مثل تنهایی مثل تب ، مثل آخره خیانت
عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ، عوض جواب نامه ات
عزیزم نقطه ته خط ، برو با خیال راحت
به تو تقدیم این ترانه ، عوض جواب نامه ات!!!!!
یکشنبه 8 اسفند 1389-10:22 قبل از ظهر
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا زتو دورش سازم
زتو ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
به خدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق امد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
یکشنبه 8 اسفند 1389-10:20 قبل از ظهر
یادت میاد رویای دریا:
" یه لحظه هم نمی تونم باور کنم نباشی
من حاضرم بمیرم و فقط تو زنده باشی " ؟؟؟
" روزگارم نمی تونه دیگه تو رو از من بگیره
آخه اونم می دونه که نفسم به نفس تو گیره " ؟؟؟
حالا من اینجا و سهم من از تو یکی بود، یکی نبود.... :
رفتی و از خاطرت رفت که چه خاطراتی داشتیم
واسه فرداهای با هم ، چه قرارها که نذاشتیم
رفتی و رفت از خیالت که خیالت زندگیم بود
اگه اشتباهی کردم به خدا از سادگیم بود
چه تو قصه ، چه حقیقت ، یکی بود یکی نبود
این جدایی های مبهم ، کار دنیای حسوده
آخر حکایت عشق ، نرسید کلاغ خونه
شده این پایان کهنه ، واسه دنیا یه بهونه
دلک مونده و روندم ، شد بازیچه ی هر دست
دیگه باورش نمی شه که هنوزم هست و زنده است
تو نموندی ، مونده یادت که برام موند یادگاری
دارم از نفس می افتم ، از دلم خبر نداری
چه تو قصه ، چه حقیقت ، یکی بود یکی نبود
این جدایی های مبهم ، کار دنیای حسوده
آخر حکایت عشق ، نرسید کلاغ خونه
شده این پایان کهنه ، واسه دنیا یه بهونه.............
شنبه 7 اسفند 1389-02:29 بعد از ظهر
چهارشنبه 4 اسفند 1389-09:27 بعد از ظهر

- ایرانیان یکی از کهن ترین مردمانی هستند که سمبولی بسیارشگفت انگیز و
سراشر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جای گذاشته اند که با اندوه فراوان
بسیاری از ما ایرانیان از آن نا آگاه هستیم . این نشان ” فره وشی” یا ” فروهر” نام
دارد که قدمت آن بیش از ۴۰۰۰ سال تخمین زده شده است . تاریخچه فره وشی ی
افروهر به پیش از زایش زرتشت بزرگوار این پیر و فیلسوف خرد و فرهنگ و
دانش جهان باز میگردد .
سنگ نگاره های شاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های
شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد . نکته بسیار شگفت انگیز این نشان ملی
ما ایرانیان آن است که تک تک این نشان دارای مفهوم دانشی نهفته است .
اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم :
۱- قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکاری
و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهرمرتب وپسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر
مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند .
۲- دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش “دادار
هستی اورمزد” خدای واحد ایرانیان دارد که زرتشت در ۴۰۰۰ سال پیش آنرا به
جهان هدیه نمود .
۳- چنبره ای ( حلقه ای ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی
است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند
و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند . مورخین حلقه های
ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و
آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با
دادن چنبره ( حلقه ) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر
وفادار بمانند
.
۴- بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و
ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای
واحد ایرانیان است .
۵- سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به
سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان “اشو زرتشت” دارد . که بی شک میتوان
گفت تا میلیون سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و
همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است . این سه فرمان که روی بالهای فروهر
نقش بسته شده همان کردار نیک – گفتار نیک – پندار نیک ایرانیان است .
۶- در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که
اشاره به ” دایره روزگار” و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته
است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی
برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد
.
۷- دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر
باستانی ایران دارد . یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست ” سپنته مینو”
که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری “انگره مینو” که نشان از نیروی شر
و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با
کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار
نیک – گفتار نیک – پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی
خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم
در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود .
۸- انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران که قدمتی بیش از ۴۰۰۰ سال دارد
به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک – گفتار نیک –
پندار نیک دارد . پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال
رسیدن از دید اشو زرتشت همین سه فرمان است . که دیده می شود امروز جهان
تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود
برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .این تنها گوشه ای از
آثار نیاکان گرامی ماست که امروز وظیفه ماست از آن پاسداری کنیم
چهارشنبه 4 اسفند 1389-09:19 بعد از ظهر
چهارشنبه 4 اسفند 1389-10:19 قبل از ظهر

تو باعث شدی یه چیزی رو بفهمم .
بفهمم عشق یعنی چی ... بفهمم دل کجاست ...
بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ... بفهمم درد عشق چیه ...
حالا می دونم ...
میدونم عشق یعنی تشنگی .
عشق یعنی نیاز .
عشق یعنی التماس .
عشق یعنی آرزو .
عشق یعنی خواستن و بدست نیاوردن .
عشق یعنی دویدن و نرسیدن .
آره ...
عشق یعنی نرسیدن
سه شنبه 3 اسفند 1389-09:11 بعد از ظهر
عشق های کاغذی در دفترند
کودکان را سوی رویا میبرند
آخر دنیا برای آدم است
آدمک ها از ازل بی آخرند
آدمکها مرگشان جانسوز نیست
خندشان را از دکان ها می خرند
آدمک ها عشقشان قلابی است
چونکه هم بی احساس و هم بی گوهرند
هر که اینجایی است مرگش در پی است
عاشقان اما زجایی دیگرند

سه شنبه 3 اسفند 1389-10:12 قبل از ظهر