من دلخوشم به سوختن و دوست داشتن ... با خون دل،حکایت حرمان نگاشتن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

code ahang

                                        

        

                                               

                                               

 



نوشته شده توسط :آدم
سه شنبه 30 فروردین 1390-12:57 بعد از ظهر

 

  یه روز یه باغبونی - یه مرد آسمونی 


  نهالی کاشت میونه - باغچه ی مهربونی


  میگفت سفر که رفتم - یه روز و روزگاری


  این بوته ی یاس من - میمونه یادگاری


  هر روز غروب عطر یاس - تو کوچه ها می پیچید


  میون کوچه باغا - بوی خدا می پیچید


----------------------------------------------------


  اونایی که نداشتن - از خوبیا نشونه


  دیدن که خوبیه یاس - باعث زشتیشونه


  عابرای بی احساس - پا گذاشتن روی یاس


  ساقه هاشو شکستن - آدمای ناسپاس


  یاس ِ جوون برگ اون - تکیه زدش به دیوار


  خواست بزنه جوونه - اما سراومد بهار


  یه باغبونه دیگه - شبونه یاسو برداشت


  پنهون ز نامحرما - تو باغه دیگه ای کاشت


------------------------------------------------


  هزار ساله کوچه ها - پر میشه از عطر یاس


  اما مکان اون گُل - مونده هنوز ناشناس...

 

 



نوشته شده توسط :آدم
یکشنبه 28 فروردین 1390-10:13 قبل از ظهر

                                                    

 

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت
ای جان به لب آمده از تو گریخت
با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گِل بوده ست


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هیچ و باد است جهان
گفتی و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

 



نوشته شده توسط :آدم
شنبه 27 فروردین 1390-09:16 قبل از ظهر

 

تو رو دوست دارم زیاد

نگو پس دلت می‌یاد

منو تنها بذاری؟

توی آخرین وداع

وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا

دیگه وقت رفتنه

تو رو می‌سپرم به خاك

تو رو می‌سپارم به عشق

برو با ستاره‌هات

تو رو دوست دارم

مثل حس دوباره‌ی تولدت

تو رو دوست دارم

وقتی می‌گذری همیشه از خودت

تو رو دوست دارم مثل

خواب خوب بچگی

بغلت می‌گیرم و

می‌میرم به سادگی

تو رو دوست دارم

مثل دلتنگی‌های وقت سفر

تو رو دوست دارم

مثل حس لطیف وقت سحر

مثل كودكی تو رو

بغلت می‌گیرمو

این دل غریبمو

با تو می‌سپارم به خاك

توی آخرین وداع

وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا

دیگه وقت رفتنه

تو می‌سپارم به خاك

تو رو می‌سپارم به عشق

برو با ستاره‌هات ..

 



نوشته شده توسط :آدم
شنبه 27 فروردین 1390-09:00 قبل از ظهر

کودک احساسمو بغل می گیرم. مروارید بلورین اشک، به آرومیه سر خوردنه شبنم روی گلبرگ، رو گونه هاش میغلته!

دستمو محکم دورش حلقه می کنمو دل داریش میدم.

تو چشام زل می زنه و با نگاهش هزارها سوال واسم طرح میکنه! هزار چرا!

ولی من هیچ جوابی براش ندارم.

با شرمندگی سرمو پایین میندازم، نگاهمو از نگاهش می دزدمو آروم زیر لب بش میگم:

" رسم روزگاره! این روزا دیگه همه دنبال نداشته هاشونن. پی چیزایی که نیست. پس ارزش تو به نبودنته. هرچی کمیاب تر، با ارزش تر. حتی اگه همون کمیایی باشی که رویای همیشگیشون بوده، زمانی که به دست بیای، ارزشت میشه کمتر از حتی یک سنگ!

این روزا همه میخوان بخرن.هر چیزی که تازه تر به بازار اومدا باشه. و هر چی هم که گرون تر باشی، بیشتر حریصت میشن. حتی اگه به هیچ دردیشون نخوری. چون ارزش ها به نبودن ها و قیمت بالا تره.نه به ذات چیزها.

توی گل فروشیه ندیدی که خار بیابون رو به چه بهایی میفروشن؟؟؟؟

اونم با کلی تشریفات؟؟؟ آخه ساقه هاش ترد و ظریفه!!! زود میشکنه!!!  میگن مده.

اگه مد نباشی، بهایی نداری . حتی رایگانتم نمیبرن. حالا چه شیشه باشی، چه الماس.

چی بگم طفلکه من!؟

رسم زمونه اینه.

این روزا مهرو محبت که دیگه ارزشی نداره جونم. هرچی بیشتر ببخشی و مهرتو پیشکشی کنی، ضعیف تر و ذلیل ترت میدونن.

این روزا دیگه حرف با عمل هم رنگ نیست. همه از جفا و جفا کاری شکوه و ناله سر میدنو در غم هجر یار جفا کار،مثنوی ها می نویسن. اما به عمل، وفا داریو وفا دارو زیر پا، با آخرین توان له می کنن و نهایتاُ اگه خیلی مرد باشن، با هزارویک توجیه، وجدانشونو آروم نگه میدارن و ........

آخه این روزا همه دنبال شگافتن دل سنگن، نه فتح دل تنگ!....................."

بازم بغض راه گلومو میبنده!

منو کودک احساسم، هم آغوش دیرین شبای تاریک هم، تا صبح......................

 



نوشته شده توسط :حوا
جمعه 26 فروردین 1390-09:39 بعد از ظهر

پیراهنی کهنه هستم
        چقدر برچسب های دوستت دارم  

            به من زده اند

                چقدر وصله های عاشقی

                        آنقدر که به دست و پای

                              چوب لباسی می افتم

                                      تا مرا ببرد به تنهایی کُمد

                                            آنجا که خورشید

                                                  با دستگیره دَر

                                                        طلوع می کند

                                                              و با دستگیره دَر

                                                                        غروب ..

 سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ



نوشته شده توسط :حوا
جمعه 26 فروردین 1390-06:10 بعد از ظهر

من از هزار سال خستگی
از کنج زندون اومدم
دلم کویر غربته
به عشق بارون اومدم
غرور تیکه تیکمو
می خوام که مرهم بذارم
غصه های یه عمرمو
رو دوش عالم بذارم
من پی دست پاکی ام
غبار قلب پیرمو
پاک کنه و رها کنه
رویا های اسیرمو
می خوام که از یاد ببرم
هرچی ازم گرفته شد
می خوام فراموش بکنم
هرچی که رشتم پنبه شد

خنده تلخ آدما
همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی
کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل اونقدر تنگ میشه
که گریه هم کم میاره
یه حرف خیلی ساده هم
گاهی چقدر غم میاره

بالا رفتیم ماست بود
اون پایینا دوغ بود
غصه عشق ساده
انگار همش دروغ بود



نوشته شده توسط :حوا
جمعه 26 فروردین 1390-06:07 بعد از ظهر

ما که توقع نداریم زندگی زیبا بشه باز
یا کلاغای قارقاری بیان بشن ترانه ساز
ما که توقع نداریم دنیا به کاممون بشه
لیلی قصه کشته ی عشق و مراممون بشه
تو گیر و دار زندگی جوونی رو گم می کنیم
وقتی که عاجز می مونیم فقط تبسم می کنیم
تو بچگی تقلب هم توقع زیادیه
حتی نمی شه شاکی شد که ما گناهمون چیه؟؟؟؟؟؟

به اسم عشق و عاشقی با قلبمون بازی می شه
هر کی به قانون خودش برای ما قاضی می شه
این روزا هر چی عاشقه رو زندگی می کشه خط
عشق و هوس یه معنیه توی کتابای غلط
خلاصه دنیای شما برای من خیلی کمه
از اون دیار بی کسی ، رفتن من مسلّمه
می رم و هر جا که بشه پرچم مشکی می ذارم
هرکی می خواد بدش بیاد ،
با هیچکی تعارف ندارم



نوشته شده توسط :حوا
جمعه 26 فروردین 1390-05:58 بعد از ظهر

همیشه فک می کردم عشق، سخت ترین دردیه که یک انسان رو تا نهایت نبودن می کشونه؛ وقتی که نمیتونی حضور معشوقتو حس کنی! اون وقته که بی تابی و تب، هم نشین شب هات می شه و راستی که چه وفادار هم نشینی !!! تا آخرین لحظه ای که توان برو دادن یک نفس سخت دیگه رو داری، دست هاتو تو دستش داره و بهت لبخند میزنه!

اما حالا!...

حالاست که می بینم کشنده تر از درد به قول شعرا فراق یار، رنج تردیده!

تردید!...

تردید، این وحشیه بی مروت!، که ذره ای به حال زارت رحم نمی کنه.

تردید! وقتی که نمی دونی باید بری یا بمونی؟ وقتی که اصلا نه می تونی بری و نه می تونی بمونی!

مدام کتاب حافظ رو بر می داری و باز هم یک تفعل دیگه بش متوسل می شی؛ بلکه این بار، با یک فال نیک، شادت کنه و یک نور کوچیک به دلت بندازه. ولی هربار، این بیت شعله ورترت می کنه:

" وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم          که در طریقت ما کافریست ریجیدن"

و تو خودت حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...

یه دل میگه نشم عاشق كس . یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو كن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به ما
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه كه بساز و بسوز، سركن بی فروغ، خو كن به دروغ این عمر دو روز

یك بوم دو هوا خسته ام به خدا نیمخوام و میخوام بشم از تو جدا
رویایی عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا

سلطان قلبم بی تو سرابم آلوده ی فكر ناجور و تردید


تردید! مثل حالی که من دارم....

و سکوت!

سکوت و باز هم سکوت....:

باید دلو با سکوت پنهون کرد!

باید خون به دل کردو ساکت موند!

باید شبارو با اشکای خاموش صبح کردو وانمود کرد که چه شب آرومیو گذروندی!

باید هق هق گریه ها رو با شکر فریب قه قه خنده ها، شیرین کرد!

سیاهی چشارو با سرمه رنگ و زردی صورت رو با سرخاب گلگون کرد!

تا یک دم

فقط یک دمه دیگه، بتونی گرمای دستاشو تو دستات داشته باشی. و اون چه بیخیال و بی خبر از همه جا به دلت می خنده و هرگز نمیفهمه چطور دقدقه ی تک تک لحظه هات شده بو. هرگز!

تو گرفتار و اون رها!

تو محو اونو، اون سرگرم دیگری!....

تردید بون و نبودن و سکوت از چیزی که دلتو ب شدت چنگ میزنه، گلوگاهتو می گیره و با تموم قدرت فشار میده تا 1 دم، مجال یک آه خفه رو هم بهت نده!.....

کوله بارت رو جمع می کنی. آخر شب یا دم سحر، آروم مثل نسیم، عظم رفتن می کنی؛ رو ب روش می ایستی، دستای گرمشو، تو دستات، بی کون فشار میدی؛

از دریچه شاه رنگ چشاش، تا ته خاطراتو سفر می کنی. یه لبخند نرم، یه چهره گشاده، که اون هرگز نخواهد فهمید پشتش چی گذشت!:

"عزیز تر از جونم! خدارو پشت و پناهت می کنم. کاش میدونستی....."

بازم سکوت، حلقومتو کی چسبه .................

یواشی، دستاتو از دستاش جدا می کنی و راهی می شی!  به جایی که حتی خودتم نمی دونی کجاست!؟ فقط می دونی دیگه جای موندنت نیست.

روتو بر می گردونی تا مبادا بفهمه گونه هات خیس شدن............................

و این میشه: نقطه ته خط !!!!!!!

چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی

چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چقدر سخته

 



نوشته شده توسط :حوا
جمعه 26 فروردین 1390-02:14 بعد از ظهر

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان غفلت بساطش را پهن کرده بود،

مردم دورش را گرفته بودند هیاهو می کردند و بیشتر چیزی می خواستند.

توی بساطش همه چی بود:غرور،حرص ،دروغ، خیانت، جنایت،جاه طلبی،سرقت،

مواد مخدر،بدحجابی،فحاشی و ... هرکی چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.

بعضی دلشان را می دادند،بعضی هوش و حواسشان را،بعضی روحشان را، و بعضی

هاایمانشان را می دادند،بعضی خدایشان را و بعضی آزادی و آزادگی شان را ، بعضی

غیرت و مروت و طهارتشان را.

شیطان که دهانش بوی گند جهنم می داد پیوسته قاه قاه می خندید، دلم

 می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و

گفت:من کاری با کسی ندارم فقط با اجازه خداوند کریم و روزی رسان، بساطم را

پهن کرده ام و آرام نجوا و زمزمه می کنم ، قیل و قال نمی کنم ، کسی را مجبور

نمی کنم از من چیزی بخرد.

می بینی که آدم ها خودشان دور من جمع شدند.جوابش را ندادم آن وقت سرش را

نزدیک تر آورد و گفت:البته تو با این ها فرق می کنی تو زیرکی و مومن ،

زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد، این ها ساده اند و گرسنه، با هر چیزی

فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد اما حرف ها و وسوسه هایش شیرین و دلربا بود. ساعت ها

کنارش نشستم تو بغلش رفتم تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای

چیزهای دیگر بود، دور از چشم شیطان قالتاق، آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم

با خودگفتم بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد،

بگذار یک بار هم او فریب بخورد ، به خانه آمدم درب کوچک جعبه عبادت را باز کردم

 اما توی آن جز غرور، چیزی نبود.

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت، فریب خورده بودم ، فریب.

دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود ! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم

تمام راه را دویدم تمام راه لعنتش کردم تمام راه خدا خدا کردم می خواستم یقه

نامردش را بگیرم عبادت دروغینش را تئی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان غفلت رسیدم اما شیطان نامرد نبود .

آن وقت نشستم های های گریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم ، بلند شدم

تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم ، صدای قلبم را ، همان جا

بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:51 بعد از ظهر

در روزگار قدیم،پادشاهی زندگی میکرد که در سرزمین خود همه چیز داشت:جاه و مقام،مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزند.تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود.

پادشاه یکی از روز ها تصمیم گرفت ماموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هر کسی که رسیدند ، پرسیدند:آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟

جواب آنها ((نه)) بود،چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد.

نزدیک غروب وقتی ماموران به کاخ برگشتند،پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا میکرد و لبخند می زد.

ماموران جلو رفتند و گفتند:آیا تو آدم خوشبختی هستی؟

پیرمرد با هیجان گفت :البته که من آدم خوشبختی هستم.

فرستادگان پادشاه به او گفتند:پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.

پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد.

وقتی به کاخ رسیدند پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.پادشاه از اینکه بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتوتند پیراهنش را بپوشد،بسیار خوشحال شد.پس رو به ماموران کرد و گفت:چرا معطل هستید؟زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا بر تن کنم.

ماموران قدری سکوت کردند و گفتند:قربان،آخر این پیرمرد آن قدر فقیر است که پیراهنی بر تن ندارد!



نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:48 بعد از ظهر

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو  قلبت

 هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری!

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری  تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت

له شده!

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی!

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها  تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه

که هنوز هم دوسش داری!

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

 بگی گل من باغچه نو مبارک!

 



نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:42 بعد از ظهر



نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:30 بعد از ظهر

 

قرار نبود ان وقتهای تو جایشان را

 با این وقت های من عوض کنند

قرار نبود عشق هم مثل خوشبختی،بوسه،وعیدی

اولش قشنگ باشد

قرار نبود کسی خیالش از وفاداری کسی راحت شد

گنجشک های بی پناه حس او با تیر کمان عادت نشانه بگیرند

فرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد

قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند

قرار نبود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند

قرار نبود کسی دیر کند

قرار نبود دیوانه ای برای شکست دیوانگی طلب زنجیر کند

قرار نبود انتخابمان بین آسمان فرداو تردید زمین گیر کند

قرار نبود هر کس سرش گرم شد دل را هم سر گرم کند

غافل از ان که دیگری با سردی او و گرمی او

با گرمای دیگری از هر چه گرمی است دلسر شود

قرار نبود هر چه قرار نیست باشد

قرار تنها بر بی قراری بود برای بر قراری

گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد

اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش

بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد

فقط یک چیز مهم است که باید به یاد همه بماند

اگر اتفاقی که نباید بیفتد،افتاد

تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود



نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:25 بعد از ظهر

 
دلم تنگ است این شبهایقین دارم كه میدانی

صدای غربت من راازاحساسم تو میخوانی

شدم ازدردوتنهایی گلی پژمرده وغمگین

ببارای ابرپاییزی كه دردم راتومیدانی

میان دوزخ عشقت پریشان وگرفتارم

چراای مركب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دلم خسته چه بی تاب وهراسانند

به من آخربگوای دل چراامشب پریشانی

دلم دریای خون است وپرازامواج بی ساحل

درون سینه ام آری توآن موج هراسانی

همواره قلب بیمارم به یاد تو شودروشن

چه فرقی میكنداما توكه این رانمیدانی


نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:20 بعد از ظهر

این ساكتِ صبور، كه چون شمع
سر كرده در كنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.

در خلوتِ غم‌آورِ مرجان

بی‌های‌های گریه شبی نیست
اما، خروشِ وحشیِ دریا
گُم می‌كند درین شبِ طوفان
فریادهای خسته‌ی او را.

بس در حصار این شبِ دلگیر

ماندم، نگاه بسته به روزن،
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه.
یك‌یك ستاره‌ها به سرِ من
چون اشك پُر شدند و چكیدند.

نایی نرُست آخر ازین چاه

تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این كویرِ سوخته نشكفت.

بس آرزو كه در دل من مرد

چون عشق‌های خام جوانی.
اما امید همرهِ من ماند،
با من نشست در پس زانو،
تنها گریستیم نهانی!

مرغِ قفس، اگرچه اسیرست،

باز آرزوی پرزدنش هست.
اینك ستم! كه مرغ هوا را
از یاد رفته‌ست، دریغا
رؤیای آشیانه‌ی در ابر!

شب‌ها در انتظار سپیده،

با آتشی كه در دل من بود،
چون شمع، قطره قطره چكیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!

بس دیر ماندی، ای نفس صبح!

كاین تشنه‌كام چشمه‌ی خورشید
در آرزوی لعل شدن مرد.
وامروز، زیرِ ریزشِ ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید...



نوشته شده توسط :آدم
پنجشنبه 25 فروردین 1390-08:18 بعد از ظهر

این قطعه تقدیم به کسی که میدانم از این کوچه می گذرد و نگاه می کند و میخواند  بی آنکه بداند تا کجا دلم را به دنبال خود می کشاند و هرگز نیز نخواهد دانست..... :

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بی کران تو

می برد مرا به هر کجا که لطف اوست

موج دیدگان مهربان تو

 

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بو سه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه می کشم تورا

به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من

ز جان تو

 

ای همیشه خوب !

ای همیشه آشنا !

هر طرف که می کنم نگاه ،

تا همه کرانه های دور ،

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو !

 

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا

به حال خود رها کنی

ماهی تو

جان سپرده

روی خاک !




نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-07:03 بعد از ظهر

می نویسم: تازگی ها چه کتابی خواندی ای از اینجا بس دور
می نویسی: باز هم زنده به گور
می نویسم: مادرت چشم به راه تو نشسته ست٬بیا
می نویسی: می توان باز آیا؟
می نویسم: برخیز
می نویسی: بگریز
می نویسم: باید
می نویسی: شاید
می نویسم: من و تو یعنی ما
می نویسی: تنها؟
می نویسم: تدبیر
می نویسی: تقدیر
می نویسم: همه را از سر گیر
می نویسی: اسیر
می نویسم: یک روز
می نویسی: دیروز
می نویسم: فردا
می نویسی: دردا
می نویسم: برگرد
می نویسی: پا درد
می نویسم: همت
می نویسی: قیمت
می نویسم: عاشق
می نویسی: هق٬هق
می نویسم: خواهر بیوه تو٬مادر پیر و علیلت چه گناهی دارند همه از دوری تو بیمارند
می نویسی: خبرش را دارم، هر نوروز، باز در سینی و بشقاب عدس می کارم
می نویسم: تو چه می گویی مرد
می نویسی: عاطفه چیز بدیست٬سنگ دل باش ای مرد٬از همینجا برگرد
می نویسم: به تو اما اینک مرگ احساست را تسلیت می گویم
غم آخر باشد٬غم آخر باشد


نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-06:55 بعد از ظهر

با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد؟

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد

دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد ؟

یادته گفتی بهم

اومده سراغ من نرم و اهسته بیا که مبادا
ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه خسته و چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ؟

فکر کنم شدن دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

آره تنها باشه

یار غمها باشه

یادته می گفتی گاهگاهی قفسی می سازم ؟

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در ان زندانیست دل تنهاییتان تازه شود ؟

پس کجاست اون قفس شقایقت ؟

منو با خودت ببر به قایقت !

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

آره کاشکی دلشان شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم :

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است!!!



نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-01:15 بعد از ظهر

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساز جانم از تو پر آوازه بود

  تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت، ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

 تو کجایی تا بگیری داد من

  گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

 



نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-01:05 بعد از ظهر

شب و بی خوابی

شب و دلهره

شب و دلتنگی 

شب لعنتی

راستی حال عروسک تازه ات خوب است ؟



نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-01:01 بعد از ظهر

سینه ام تنگنای حرفهاییست

که باید با خود به گور ببرم

و سنگینی اش امانم را بریده

و من

هنوز در حسرت کسی هستم

که بر سر مزارم دست پشت دست بزند

و بگویید

حیف شد..........................



نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-12:58 بعد از ظهر

نذر کردم

     به حرمت چشمان بی خوابت

            و دنیا را

                دور سرت گرداندم

                      تا بلا گردان تو باشد

                            ببخش

                                 دستم خالی بود

                                                    چیزی جز این نداشتم...


نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-12:53 بعد از ظهر

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو یی، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!


آینه می‌گه: تو همونی که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خو‌نت شده،
داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


عکسها با دهن کجی بهم می گن
چشم امید و بِبُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون

 



نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-12:13 بعد از ظهر

آنکس که مرا نشاط و مستی داد


آنکس که مرا امید و شادی بود


هر جا که نشست بی تامل گفت


« او یک زن ساده لوح عادی بود »


می سوزم از این دو رویی و نیرنگ


یکرنگی کودکانه می خواهم


ای مرگ از آن لبان خاموشت


یک بوسه ی جاودانه می خواهم


رو ، پیش زنی ببر غرورت را


کو عشق ترا به هیچ نشمارد


آن پیکر داغ و دردمندت را


با مهر به روی سینه نفشارد


عشقی که ترا نثار ره کردم


در سینه دیگری نخواهی یافت


زان بوسه که بر لبانت افشاندم


سوزنده تر آذری نخواهی یافت



نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-11:59 قبل از ظهر

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


 می نویسم! می نویسم ازتو

  تا تن کاغذ من جا دارد

  با توازحادثه ها خواهم گفت

 

گریه این گریه اگر بگذارد!

 

  گریه این گریه اگر بگذارد،

  با تو از روز ازل خواهم گفت

  فتح معراج ازل کافی نیست،

  با تو از اوج غزل خواهم گفت

   می نویسم همه هق هق تنهایی را

  تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی

  تا تو درهمهمه، همراه سکوتم باشی

  به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

   می نویسم می نویسم ازتو

  تا تن کاغذ من جا دارد

 با تو از حادثه ها خواهم گفت

 

 گریه این گریه اگر بگذارد!


نوشته شده توسط :حوا
پنجشنبه 25 فروردین 1390-11:44 قبل از ظهر

 

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

 

 

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

 

 

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

 

 

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

 

 

یه روز همین جا توی اطاقم یه دفعه گفت داره می ره

 

 

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

 

 

گریه می کردم درو که می بست می دونستم که می میرم

 

 

اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

 

 

می ترسم یه روزی برسه اونو نبینم بمیرم تنها

 

 

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا

 

 

سکوت اطاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

 

 

دوباره نمی خواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار



نوشته شده توسط :آدم
چهارشنبه 24 فروردین 1390-11:53 قبل از ظهر

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!


با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

 

استاد فریدون مشیری



نوشته شده توسط :آدم
جمعه 19 فروردین 1390-08:29 بعد از ظهر

 مردم اغلب بی انصاف,بی منطق و خود محورند,ولی انها را ببخش,اگر مهربان
 باشی تو را به داشتن انگیزهای پنهان متهم میکنند,ولی مهربان باش,اگر شریف و
درستکار باشی فریبت میدهند,ولی شریف و درستکار باش,نیکی های امروزت را
 فراموش میکنند,ولی نیکو کار باش,بهترین های خودت را به دنیا ببخش حتی اگر
 کافی نباشد و در نهایت میبینی که هر انچه هست همواره میان تو و خداوند است,نه
 میان تو ومردم


نوشته شده توسط :آدم
شنبه 13 فروردین 1390-12:17 بعد از ظهر

499 روز گذشت و چشم های مانده در راهم،

دوباره از نفس افتاد.

اینک! یک نوروز دیگر آمد و دم بهاری بخشید؛

استخون های سوختم رو باز هم تازگی داد

تا برای 365 روز دیگر سوختن در آتش یاد ها و خاطره ها و ...

آماده شوند تا فراموشم نشود انتهای این سوختن،

خاکستر شدنه خاکسترم است!،

سال ها و سال ها!

بارها و

بارها...

                        فرهاد ها، لیلی ها!

                                  ( نوروزتان سوزان تر، آتشتان گرم تر )




نوشته شده توسط :حوا
دوشنبه 1 فروردین 1390-12:34 بعد از ظهر